۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلنوشته کوتاه عاشقی» ثبت شده است

یک داستان واقعی از خودم

داستان

آدمی هستم، در راهی که انتخاب می کنم و تصمیمی که میگیرم هر کسی با هر جایگاهی مقابلم بایسته از روش رد میشم !
در اوج بحران سال 88، در جلسه ای پیرامون یک موضوع مهم و مرتبط با اتفاقات اون ایام، طرحی رو ارائه دادم که با مخالفت یک جلبک بسیار با نفوذ روبرو شد و به دلیل این مخالفت، طرح در اون مجموعه انجام نشد ولی نهایتا در دو هفته بعد از جلسه همون طرح رو در جای دیگری استارت زدم و نتایج فوق العاده ای هم حاصل شد و به بنده هم لقب ساختار شکن دادند :)

ادامه مطلب...
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

یک تحلیل جالب

از آنجا که فقط 30 روز فرصت دارم برای ارتقای نمره آیلتس! شب نخوابی ها کماکان باید ادامه داشته باشد! در این بین پست پستکی میگذاریم و بعضا توئت های ملت رو هممیخونیم!

ادامه مطلب...
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
-- پونه

دلم نوشت برای گیردل

دلنوشته

دیروزدلم گرفته بودداشتم بادوستم زهرادردودل میکردم یه فکری به ذهنم رسیدبهش گفتم ب مهدی زنگ بزن بگومن خاهرسارام بعدباهاش حرف بزن ک یاخانوادش صحبت کنه ببین چی میگه گفت باشه شمارشوبده دادم دل تودلم نبودک چی میشه
ادامه مطلب...
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

واقعا دوسش دارم

عشق واقعی

واقعا دوسش دارم !

چون نمیخواد قبول کنه یه چیزیو که بهش گفتن باید اینطور باشه.

میخواد زیر سوال ببره قضیه رو.

میتونه زیر سوال ببره قضیه رو.

کمکم میکنه دنیاشو ببینم.

ادامه مطلب...
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

دلنوشته های پونه

دلنوشته های عاشقانه غمگین


خب دیروز نتونستم پست بزارم و الان دارم میزارم:

خب دیروزبه زور بیدار شدم و  رفدم مدرسه و اونجا مث بچه ادم زیست خوندم^_^ و فکر کنم نمره کامل بشم^_^طر زنگ دوم معلم یکی از ناظمامونه که فک کنم قبلا گفتم که کسی اصا اونو معلم حساب نمیکنه و اسمش+جون صدا میکنن:| صمیمین کلا ولی من تا به حال اسمش رو صدا نزدم هر وقت صداش کردم با اسم بزرگش یا همون فامیلیش صدا کردم بگذریم سر زنگ اون فیلم گذاشتیم اخرین حلسه بود و فیلم 5ستاره باحال بود تا وسزا دیدیم بعد دیگه زنگ خورد و نشد:| دیروز خیلی خسته بودم و خوابم میومد ولی خب نمیشد بخوابم کلاس زبان بود و کلی تکلیف پکلیف باس میخواندو همینطور نیز گردید:| (این چه طرز حرف زدن مزخرفیه من موندم خیلی وقته افتاده روم ولی نمیتونم ترکش کنم اصا فاز تو فاز میکنه ادم یاطی میکنه میره تو نول:|) خلاصه کسی نبود منو ببره و باید لطف میکردم و پیاده میرفتم و تصمیم گرفتم با چادر برم ... و خلاصه نگم بهتره خب تازه کارم دیگه^_^ خلاصه من میدونم یه بار میافتم تو خیابون با چادر ساده:| ولی خب دارم تمام سعیمو میکنم خیلی به ظاهر خوبما ولی خب خودم تا جمع و جور کنم اخه این چادر مدل دارا اصا چین نداشتن انقد:| ولی خب خیلی خیلی دوسش دارم ...برام خاصه و یه جایگاهی داره ....

ادامه مطلب...
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

به تو نامه می نویسم ای عزیز...

دلنوشته غمگین

نمی دانم با اینجا اُخت نشده ام هنوز یا خالیِ خالی هستم که میلی به نوشتن ندارم؟! چند بار هم فکر کردم که برگردم همان خانه اولم که با در و پیکرشم راحتتر بودم، ولی یک چیزی تهِ قلبم مصرانه میگوید نه. چرا که با خودم تصمیم گرفته بودم دیگر نگذارم از هیچ کس و هیچ چیز بیشتر از دوبار ضربه بخورم و بازگشت به آن خانه به معنیِ شکست در تلاشِ این روزهایم می شود.

ادامه مطلب...
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

دلنوشته عاشقانه غروب جمعه

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت 
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت 

مانند مرده ای متحرک شدم، بیا 
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت 

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر 
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت 

دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام 
از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت 

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم 
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت 

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم 
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت 

مولا شمار درد دلم بی نهایت است 
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت 

حالا برای لحظه ای آرام می شوم 
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت 



۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

خدایا!!! کجایی !!!!!

من نمیتونم فراموشش کنم :(

این همه تلقین کردم و سعی کردم به خودم بقبولونم که میتونم حسام رو نادیده بگیرم ولی نتونستم !

داشتم خودمو گول میزدم ...

اصن یه دفعه یادش افتادم بدجوری دلم گرفت :(

نفسم به زور بالا میاد ...

شاید اون اصلا یاد من نباشه ! شاید یکی جامو گرفته باشه ...

ولی من حالم خیلی بده :(


ادامه مطلب...
۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

آرزوی وصال

از چند ساعت پیش تا حالا، همون حسِ همیشگی غروب جمعه ها اومده سراغم.. در حالت عادی اگه کلِ هفته رو خوب گذرونده باشی و خوشحال و خندان برسی به روزِ جمعه، بازم دل گرفتگیِ این چند ساعت سرجاشه.. دیگه وای به حال اینکه هفت روزِ پشتِ سرت هم روزای خوبی نبوده باشن.. هیچی دیگه.. عملا حالِت یه چیزی نزدیک به دق مرگ میشه! مثلِ حالِ الانِ من.. مثل من که سنگینیِ یه سنگُ رو دلم احساس میکنم.. که انگار تو گلوم استخون مونده.. یکی از دوستان میگفت اوقاتی هست که آدم نه دلش میخواد زندگی کنه و نه بمیره.. الان واسه من از همون اوقاته.. فصلِ برزخِ من.. نه میخوام فکر کنم، نه حرف بزنم، نه راه برم، نه بخوابم، نه موسیقی گوش بدم و نه هیچ کار دیگه .. شاید دلم گریه بخواد.. یا مثلا یه خونه ی کوچیک در حدِ و اندازه ی یک آدم، بدون هیچ امکاناتی، فقط واسه اقامتِ یک شبه ی خودم داخلِ کویر داشته باشم و چند ساعت قبل غروب آفتابِ روز جمعه خودمُ برسونم بهش و تمومِ شبُ خیره شم به آسمونِ دون دون شده ی کویر.. بِینش نفس عمیق بکشم و دوباره زل بزنم به چشمکِ ستاره ها.. ماه هم باشه بد نیست.. یا شاید بهتر باشه بیرونِ اون آلونک از تهِ دل داد بزنم.. آره آره این بهتره.. این خیلی خوبه.. همیشه کمبودِ جایی که بتونم آزادانه و بی قید از همه چیز داد بزنمُ احساس کردم..گریه ی ضمیمه ی اون داد هم که دیگه گفتنی نیست.. تو چنین حالی باشی و گریه نکنی؟! امکان نداره..! اصلا سَوای این بحث ها، چرا غروب جمعه ها دلگیره؟ مگه میشه بی دلیل باشه؟ مطمئنم تلقین نیست.. چرا اون شش روزِ دیگه چنین خاصیتی ندارن؟ کسی نمیدونه چرا؟ شاید اگه چراییش مشخص شه، بشه راهِ درمونی واسش پیدا کرد.. هر چند بعید میدونم..!

۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

زیباترین دلنوشته های عاشقانه


درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سر زا رفت
غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و

ادامه مطلب...
۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
-- پونه

ابزار وبمستر